واکسن هیجده ماهگی
دست بابایی درد نکنه ديروز ١٩/١/٩١ خانم کوچولو را با کمک خاله لیلا به مرکز بهداشت برای تزریق واکسن برد
. بابایی می گفت تو مرکز با همه بازی می کرد و حتی بعد از تزریق اولین واکسن باز شیطنت رو از سر گرفته بود. دیشب خانمی تب داشت اما اجازه نمی داد نه از دستمال مرطوب استفاده کنم و نه میزان تبش رو چک کنم از تب سنج به شدت گریزان بود و بالاخره وقتی خواب هفت پادشاه رو می دید تبش رو گرفتم ٩/٣٧ بود .پاشم که درد می کرد و لنگان لنگان راه می رفت وقتی می خواستم از پد یخ استفاده کنم خانمی پد را بر می داشت و مثل بستنی لیسش می زد
.آیلایی که عاشق میوه هست
از بعد ازظهر تا هنگام خواب لب به چیزی نزد . اما در کل شب نسبتا آرومی رو گذراندیم جوجه کوچولو نصف شب بیدار شده بود و سراغ بابایی رو می گرفت و تو تاریکی خودش را پیش بابابی رسوند و همانجا هم لالا کرد
. نازدونه صبح کمی سرحال تر بود


واکسن هیجده ماهگی
